تا پای جان استوار (مباهله)
49 بازدید
تاریخ ارائه : 10/18/2014 9:31:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

در حالی که شلاقش را محکم بر مرکب فرود می آورد، با عصبانیت با خود حرف می زد. من که تا آن زمان خیال می کردم برای تجارت به یثرب می رود، دچار شک شدم. کم کم خودم را به او نزدیک کردم. دیدم از مسیحی های نجران است. چند شتر مال التجاره را با تعدادی از سربازان همراهی می کرد. وقتی مرا دید، اول با ناراحتی جواب سلامم را داد ولی از این که علاقه مرا به هم صحبتی با خود دریافت، مقداری خشم خود را فرو نشاند و با من سر سخن باز کرد.

پرسیدم: خوب برای تجارت به یثرب می روی؟

گفت: خیر.

گفتم: پس این همه مال التجاره برای چیست؟ گفت: تو مسلمانی یا مسیحی؟ گفتم: مسلمان. گفت: هرچه مصیبت است به خاطر شما می کشیم. من که از حرف های او چیزی سر در نیاورده بودم، در حالی که مهار شتر را کمی محکم تر کشیدم، گفتم: من که چیزی از سخنان تو سر در نیاوردم، راستی گفتی این اموال را به چه منظور به یثرب می بری؟ گفت: به این اموال هم مربوط است. گفتم: چه؟! گفت: ذلت و خواری ما. من در حالی که تعجبم زیادتر می شد گفتم: بگو ببینم چه شده است جان به لب شدم!

گفت: اول این که، این ها مالیات سالانه و به تعبیر شما مسلمانان، «جزیه » است که من برای تحویل به پیامبر شما به یثرب می برم و دوم این که، این داستان از روزی آغاز شد که آن پیک نامیمون وارد نجران شد.

: کدام پیک؟

- همان پیکی که نامه پیامبر شما را برای علما و بزرگان مسیحی آورد.

داستان برای من شنیدنی شد. با خود گفتم: حتما باید قضیه بسیار مهمی باشد.

: خوب در آن نامه چه نوشته شده بود.

- دقیقا به خاطر ندارم ولی این قدر می دانم که در آنجا مسیحیان به دین اسلام و ترک دین پدران خود فراخوانده شده بودند.

: خوب بعد چه شد؟

- همین که نامه به دست اسقف بزرگ نجران رسید و آن را خواند، شورایی مرکب از شخصیت های بارز مذهبی و غیرمذهبی تشکیل داد. حاصل مشورت این شد تا هیئتی برای بررسی اوضاع به یثرب گسیل دارند. بالاخره، هیئت آماده حرکت شد و من هم یکی از آن شصت نفر بودم. از آنجایی که هیمنه محمد[صلی الله علیه وآله] به گوش ما رسیده بود، ما نیز بنا بر رسم همیشگی، لباس های زربافت و تن پوش های حریر بر تن کرده، صلیب های طلایی به گردن آویختیم و صندوق چه های پر از طلا و جواهر به عنوان هدیه همراه بردیم. نزدیک های غروب آفتاب وارد شهر یثرب شدیم. من که گمان می کردم اینک وارد قصری با شکوه خواهیم شد، وقتی از مردم کوچه و بازار سراغ محمد نبی را گرفتیم همه ما را به مسجدی بس ساده و بی آلایش هدایت کردند! محلی که با خشت های بزرگ محصور شده و در گوشه ای از آن محلی برای عبادت بود.

مردم، که از ورود ما به شهر با این وضع و نیز به مسجد متعجب شده بودند، گرد ما جمع شدند. وارد مسجد شدیم. سه چهار نفری نشسته بودند ولی من هرچه دقت کردم که کدام پیامبر آن هاست نتوانستم تشخیص دهم. اما از نگاه هایی که یک نفر را نشانه رفته بود، فهمیدم که می بایست به کدام سلام کنیم.

اسقف بزرگ در حالی که صلیب طلایی بزرگی در دست داشت، قدم جلو گذاشته سلام کرد. آن مرد نیم نگاهی به ما کرد ولی بدون این که جواب سلام بدهد، سرش را زیر انداخت. من با خود گفتم: حتما این آن شخص مورد نظر نیست. مجددا سلام کرد و این بار حتی سرش را هم بلند نکرد. ما که اصلا انتظار چنین تحقیری را نداشتیم، با اطمینان به این که اصرار نیز فایده ای نخواهد بخشید، مسجد را ترک کردیم.

بعضی از همراهان توصیه کردند که ما دوستانی در بین یاران پیامبر داریم که می شود از آنان سر این تحقیر را جست وجو کرد. شاید آنان واسطه حل این معما شوند.

هوا کم کم تاریک شده بود. وقتی سراغ آنان رفتیم، آنان چون پیامبر خود را می شناختند تاملی کرده گفتند: تنها گره این معما به دست داماد آن پیامبر گشوده خواهد شد و ما را آگاهی به این ماجرا نیست.

شب عجیبی بود، ما هرگز فکر نمی کردیم چنین شود.

بالاخره ما را به خانه داماد آن پیامبر راهنمایی کردند. مردی میان سال، که به تازگی جوانی خود را پشت سر گذاشته، حل این معما را در این دانست که ما تمام لباس های طلاباف و زیورآلات خود را کنار گذاشته، با لباس هایی ساده به محضر آن پیامبر شرفیاب شویم. هرگز یادم نمی رود آن شب خواستم فقط آن انگشتر طلا را همراه داشته باشم که او گفت: هرگز نمی شود! در آیین اسلام پوشش طلا برای مرد از هر نوع که باشد حرام است. و من با کراهت انگشتر را نیز از دستم بیرون آوردم.

کم کم شب همه جا را فرا گرفته بود و همه سر و صداها به خاموشی گراییده بود، از آنجایی که ما تصمیم ماندن در یثرت نداشتیم، گفتیم: همین امشب ملاقات صورت بگیرد بهتر است. گرچه آن شب تاریک بود ولی نگاه های ما به یکدیگر همراه با تعجب و ناباوری بود. آن لباس های گران قیمت کجا و این پوشش های ساده و بی ارزش کجا!

تا این که وارد مسجد شدیم. همین که وارد شدیم، آن مرد در حالی که نور چهره اش بر نور چراغ غالب بود از جای بلند شده به استقبال ما آمد. و به گرمی هرچه تمام تر پاسخ سلام های ما را داد. آن شب پیش از این که با او مذاکره کنیم، رو به بیت المقدس نماز گزاردیم.

من مشتاقانه منتظر بودم ببینم سرانجام داستان چه خواهد شد. در این اثنا آن مرد مسیحی در حالی که عرق پیشانی خود را پاک می کرد فریاد برآورد: ساعتی استراحت می کنیم. و قافله از حرکت ایستاد.

: خوب بعد چه شد؟

- جلسه مناظره ما در حالی که همگی اطمینان داشتیم غالب خواهیم شد آغاز شد. او در حالی که، دست بر شانه داماد خود زده بود با نگاه پرنفوذ خود تمام جمعیت را در نوردید و چنین آغاز کرد: من شما را به آیین توحید و پرستش خدای یگانه و تسیلم در برابر اوامر او دعوت می کنم.

یکی از همراهان ما با لحنی جسورانه گفت: اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانه جهان است ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام وی عمل می نماییم.

بقیه همراهان با صدای بلند گفتند: بله همین طور است.

او گفت: اسلام نشانه هایی دارد و برخی از اعمال شما حاکی از این است که به اسلام واقعی نگرویده اید، چگونه می گویید که خدای یگانه را پرستش می کنید در صورتی که شماها صلیب را می پرستید، و از خوردن گوشت خوک پرهیز نمی کنید و برای خدا فرزند قایل اید؟!

یکی دیگر از همراهان ما با لحنی نسبتا آرام تر گفت: ما او را خدا می دانیم; زیرا او مردگان را زنده کرد و بیماران را شفا بخشید و از گل پرنده ای ساخت، و آن را به پرواز درآورد، و تمام این اعمال حاکی از این است که او خداست. این بار جمعیت کم تری او را تایید کردند.

یک باره از بین همهمه جمعیت، این سخنان به گوش رسید:

نه! او بنده خدا و مخلوق اوست که او را در رحم مریم قرار داد و این قدرت و توانایی را خدا به او داده است.

مجددا همهمه ای برپا شد و از بین این همهمه، یکی دیگر از گروه ما چنین گفت: آری او فرزند خداست; زیرا مادر او مریم; بدون این که با کسی ازدواج کند، او را به دنیا آورد. پس ناچار باید او همان، خدای جهان است.

در حالی که جمعیت در اوج همهمه بود، یک دفعه سکوت سردی بر مسجد حکم فرما شد. رنگ پیرمرد تغییر کرد. من شادمان از این که بالاخره، او را مغلوب کردیم، در پوست خود نمی گنجیدم. حال عجیبی پیدا کرد تنها کسی که در این حالت شبیه او شد همراه او یعنی همان دامادش بود.

بسیار حالت مرموزی بود. به یک باره سکوت شکسته شد. پیامبر لب به سخن گشود: «در واقع مثل عیسی نزد خدا، همچون مثل خلقت آدم است که او را از خاک آفرید، سپس به او گفت: "باش" پس وجود یافت.» (آل عمران: 59)

این جملات او لحن عجیبی داشت و با کلام قبل او کاملا متفاوت بود. گویی منبعی لایزال این سخنان را بر او القا کرد. در این هنگام، سکوت از طرف مقابل به جان گروه ما افتاد، همه انگشت تحیر به دندان گزیدند. شخصی که کنار من نشسته بود گفت: راست می گوید با این وصف حضرت آدم به خدا بودن اولی است چون او نه پدری داشته و نه مادری؟

دوستانم همه ساکت بودند ولی به خوبی می دانستم که آتشفشانی از خشم در دل دارند که یک دفعه سر و صدا از گوشه و کنار بلند شد.

این دروغ است! او دروغ گوست و...

آن گاه جلسه را به این کلام پایان برد و ما را در اقیانوسی از شک و تحیر رها کرد: «پس هر که در این باره پس از دانش، که تو را حاصل آمده، با تو محاجه کند بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان و خویشان نزدیکمان و خویشان نزدیکتان را فراخوانیم; سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.» (آل عمران: 61)

آن شب مسجد را ترک کردیم در حالی که فردایی بس سخت و سرنوشت ساز در انتظار بود. گرچه همه ما اطمینان به حقانیت خود داشتیم، ولی نقاط سیاهی از شک و تردید روشنایی دل ما را به تیرگی می کشاند.

حاصل نشست شبانه ما با دوستانمان این بود که اگر فردا او با سپاهیان و لشکریان به مباهله آمد در مباهله با او تردید نکنیم که او بر حق نیست. اما اگر به دور از جنجال و سروصدا و همراه با عزیزترین کسان خود آمد، هرگز در مباهله نکردن تردید نکنیم.

من آن شب خواب را از خود دور کردم. گاهی مسیح را قسم می دادم، گاهی مریم عذرا را و همواره برای غلبه دعا می کردم. تا سرانجام، صبح شد و خورشید اشعه های طلایی خود را بر ریگ زارهای اطراف یثرب ارزانی داشت.

بر خلاف جلسه شب گذشته، این بار اسقفان لباس های رسمی خود را به تن کرده، صلیب ها در دست گرفته با وقاری خاص طبق رسومات پای در صحرای رزم نهادند.

در این هنگام، چند سیاهی از دور آشکار شد. آن مرد با محاسنی سفید و قامتی نسبتا خمیده در حالی که دست دو کودک را در دست داشت به همراه زن و مردی جوان به ما نزدیک می شدند. از دوستم پرسیدم: این ها را می شناسی گفت: آن جوان که همان داماد اوست و آن زن هم حتما دختر اوست و آن فرزندان هم فرزندان دخترش. با خود گفتم: اگر عزیزتر از این ها می داشت حتما آنان را می آورد. در این لحظه، اسقف بزرگ مهر سکوت شکسته و چنین گفت: من چهره هایی را می بینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگ ترین کوه ها را از جای بکند، فورا کنده می شود. هرگز صحیح نیست ما با این قیافه های نورانی و با این افراد با فضیلت مباهله کنیم; زیرا بعید نیست که همه ما نابود شویم. ممکن است دامنه عذاب گسترش پیدا کند و همه مسیحیان جهان را فرا گیرد و در درون زمین یک مسیحی باقی نماند. (1)

مرد در حالی که آه سردی می کشید، گفت: از آن زمان بود که ما به پرداخت مالیات تن دادیم. و امروز هم من تصمیم دارم، پس از پرداخت این مالیات نزد پیامبرصلی الله علیه وآله، اسلام اختیار کنم.

مرد با گوشه پیراهن، در حالی که اشک چشمش را پاک می کرد، فریاد برآورد: حرکت می کنیم! حرکت می کنیم! من در قلب خود خدای را شاکر بودم که نعمت هدایت شامل حال من شده است.